

مينويسم از تو
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
پس ازِ يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...!!.

|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1